تبليغاتX
http://marjanika.blogfa.com

 

وقتی بمیرم

عشق هایی که دیگران به من بخشیده اند و یا

عشق هایی که من به دیگران بخشیده ام,  همگی در کنارم خواهند آرمید.

+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 19:25 |

شادی ,نخستین ستاره ای ست که در آسمان دل روشن میشود.

کافی ست نگاهی به این ستاره بیفکنیم تا بدانیم در کجای تنهایی وعشق ایستاده ایم.

 

+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 19:19 |
آرزوی مرگ
گرچه سخت است دل کندن زین دیار ........ گرچه جایز نیست کردن خود را فنا
گرچه دلهاست بی غرض بر من وفا ..... گرچه جانهاست هر نفس بر پایم فدا
جای من نیست در این دنیا ای خدا ............... جان من بستان و آزاد ساز مرا

+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:51 |

 

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم

                                       بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم

                                       یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم

غیر تو که دور از من دل به هیچ کسی نبستم

هم ترانه یاد من باش

     بی بهانه یاد من باش

             وقت بیدازی مهتاب

                  عاشقانه یاد من باش

+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 10:22 |

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام

 گرفت بدانید آنجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.

 

اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن
اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

 

+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 19:36 |

 

لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم

غافل از اینکه خوشبختی همان لحظه هایی بود

که گذارندیم

+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 18:9 |
 

تمام آنچه می توانی باش.از حق خود دفاع کن.جسارت دیگر گونه شدن را داشته باش و از خود الگویی خاص به جا بگذار.آنگونه که یگانگی توست زندگی کن و ستاره ات را دنبال کن.

 

 

زندگی   سرآغاز از شور است، پاره ای از آن باش

زندگی   آمیخته به تلاش است، با آن آغاز کن

زندگی   با اندوه همراه است، درد را از آن بزدا

زندگی   با شادی همراه است، احساسش کن، دریابش و تقسیمش کن

زندگی   بسته به آرمانهایست، بکوش تا به والاترینش برسی

زندگی   مقصدی را می جوید، کاشف آن باش

 

+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 18:3 |

 دلم تنگ است

 دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است

+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 15:15 |

 

عشق نمي پرسه که تو کي هستي؟ 

 عشق فقط ميگه تو مال مني...

عشق نمي پرسه که اهل کجايي ؟

   فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني...  

 عشق نمي پرسه که چي کار مي کني؟

  فقط ميگه باعث ميشي قلب من به ضربان بيفته...

عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟

     فقط ميگه هميشه با مني...

 عشق نمي پرسه که دوستم داري؟

       فقط ميگه دوستت دارم...

+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 15:35 |
گاهی حس می کنم تنهایی در تمام سلول های تنم نفوذ کرده و تمام اندامم تنهایی تنفس می کند. با هر دم هوایی از احوال تنهایی ام را به سینه می کشم و با هر بازدم آهی به در.

زمان این زمان گذرا با آن صدای ریتمیک قدمهایش به رنگ تنهایی من در آمده و من در حصاری از این تنهایی خویشتن را زندانی کرده ام . زندانی که به دست من  و با ریتم تند زمانی که در آنم بنا شده است.زمانی که تو نیستی و من منتظرم . منتظر لحظه ای که خود را در امتداد بازوان تو رها کنم . و دستهای حلقه شده بر شانه هایم را حس کنم .خود را به تو بسپارم و تنهایی را به فراموشی....

اما تو انچنان قدمهایت را آهسته بر می داری که از زمان تنهایی من همیشه چند گام عقب تری.....

تو آنچنان گام برمیداری که ریتم تند لحظه های من صد بار می گذرد و در این گذار صد بار تنها تر می شوم...

اما همچنان منظرم تا اغوشت مرا از تب تند و هزیان بر انگیز این لحظه ها رها کند

منتظرم و این انتظار شیرین ........راه رهایی من است ....................

رها خواهم شد ..............

رها خواهم شد...............

درست همین جا در امتداد بازوان تو  و روی مدار لبانت ............رها خواهم شد..........

+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 11:5 |
جستجوی پيشرفته: