تبليغاتX
مارجانیکا

خلیج فارس

سروده: قطبی

خلیج پارس، خلیج عرب نخواهد شد/  ز خاک پارس دمی منشعب نخواهد شد

نه هر که گوید حلوا، دهان کند شیرین / دهان لذیذ به لفظ رطب نخواهد شد

جواب یاوه‌سرایی به غیر تو دهنی / نصیب مردم دور از ادب نخواهد شد

ز خاک کشور ایران، خصوص خطه پارس / نصیب دشمن آن یک وجب نخواهد شد


برچسب‌ها: خلیج فارس
+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 و ساعت 16:59 |
یکی از مقدمات اصلی نوروز ایرانیان «سفره 7سین» است که ساعاتی پیش از تحویل سال نو گسترده می‌شود، این سفره از سابقه تاریخی برخوردار بوده و هر یک از اجزای آن نیز به نیت خاصی بر سفره نوروزی جای می‌گیرند. همچنین اسناد تاریخى از برپایى سفره 7سین به یاد 7 امشاسپندان خبر مى‌دهند؛ طبق این اسناد، 7 امشاسپندان مقدس عبارت بودند از: اهورامزدا (به معنى سرور دانا)، وهومن (اندیشه نیک)، اردیبهشت (پاکى و راستى)، شهریور (شهریارى آرزو شده با کشور جاودانى)، سپندارمزد (عشق و پارسایى)، خرداد (رسایى و کمال) و امرداد (نگهبان گیاهان). برخی پژوهشگران، ریشه تاریخی این جشن را به «جمشید پیشدادی» نسبت می‌دهند و نوروز را «نوروز جمشیدی» می‌خوانند. این گروه معتقدند که جمشیدشاه بعد از یک سلسله اصلاحات اجتماعی بر تخت زرین نشست و فاصله بین دماوند تا بابل را در یک روز پیمود و آن روز (روز هرمزد) از فروردین‌ماه بود. چون مردم از شگفتی دیدنش جشن گرفتند و آن روز را «نوروز» خواندند. فردوسی شاعر بزرگ پارسی‌گوی نیز در شاهنامه پیدایش نوروز را به جمشیدشاه نسبت می‌دهد نمادهای سفره 7سین کتاب آسمانی سیر: نمادی است برای سلامتی و تندرستی سماق: چون به رنگ خورشید به هنگام طلوع است نمادی است برای از بین رفتن شام تیره و طلوع صبح صادق سنجد: میوه درخت کنار به نشانه عشق زیرا معتقدند که وقتی کنار به حد رشد خود رسید، رایحه آن و میوه آن باعث عشق مردم به یکدیگر می‌شود سرکه: در روایت است که چون درست شدن سرکه زمان طولانی نیاز دارد و صبر زیادی را می‌طلبد، بنابراین سرکه نمادی است برای صبر سیب: نمودار‌ِ راز و رمز عشق و دلدادگی و باروری است سمنو: غذایی است مقوی و شیرین که درست کردن آن نیاز به مهارت و صبر زیاد دارد و نمادی است برای شیرینی زندگی سبزه: نمادی است برای جوانه‌زنی و نو شدن سکه: نمادی است از برکت آینه: نمادی از وجدان و بازتابِ اندیشه، گفتار و کردار آدمی است تخم‌مرغ: نمادی است از زایش ماهی: نمادی است برای زنده نگاه داشتن سفره 7سین شمع: نمادی است برای روشنایی دیوان حافظ: ایرانیان همواره از دیوان حافظ به‌عنوان آرامش‌دهنده و مسکن قلب، در زمان ناراحتی‌ها و غم استفاده می‌کردند و وجود این کتاب در سفره 7سین نمادی است برای گوش فرادادن به نصیحت‌ها و اندرزهای بزرگان نقل و شیرینی: نشانه شیرین‌کامی است/ نـوروز91 مـبـارک
برچسب‌ها: عیدنوروز, ایران باستان, سفره هفت سین
+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 و ساعت 20:58 |
اصغر فرهادی در مراسم اسکار: سلام به مردمِ خوب سرزمینم. در این لحظه بسیاری ایرانیان سرتاسر جهان ما را نگاه می کنند. فکر می کنم آن ها بسیار خوشحال اند. آن ها تنها به خاطر این جایزه ی مهم یا یک فیلم یا فیلم ساز خوشحال نیستند.

آنان خوشحالند چون در این زمان که صحبت جنگ و تهدید و حمله بین سیاستمداران رد و بدل می شود، این جا صحبت از فرهنگ غنی کشورشان ایران است. فرهنگ غنی و قدیمی که زیر گرد و غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه را تقدیم مردم سرزمین ام می کنم. مردمی که برای همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام قائل اند و با نفرت و خشونت سر سازگاری ندارند...


برچسب‌ها: جدایی نادر از سیمین, اصغر فرهادی, اسکار, سینما
+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در دوشنبه هشتم اسفند 1390 و ساعت 20:44 |

از گذشتگان دور روز زن را در اسفندگان (پنجم اسفند) برگزار مى کردند. این روز سپندارمزد نامیده مى‌شود که نام فرشته نگهبان زمین است، از آنجایى که زمین همانند زنان بارورى دارد، این جشن براى گرامیداشت زنان نیکوکار برگزار مى شود. برگزارى مراسم جشن و سرور در این روز ضرورى است. در این روز براساس سنت باستانى بانوان با پوشیدن لباس هاى نو، مورد تکریم قرار مى گیرند، مادران از فرزندان خود و زنان از مردان پیشکش‌هایى دریافت مى کنند و زنان نیکوکار، پاکدامن، پرهیزگار و مادرانی که فرزندان درستکار تربیت نموده‌اند مورد تشویق قرار مى گیرند.

 در سفره این جشن جامى از شیر و تخم مرغ که نشانه ماه بهمن است قرار دارد. به جز آنها میوه هاى فصل به ویژه انار و سیب، شاخه هاى گل، شربت و شیرینى، برگ هاى خشک آویشن با دانه هایى از سنجد و بادام در چهار گوشه سفره قرار مى دهند و مواد خوشبو و کندر بر روى آتش مى گذارند و مقدار کمى از هفت گونه حبوبات و دانه ها که در جشن مهرگان براى سفارش کاشتن در آن فصل در سفره جشن مهرگان قرار داده اند مى‌گذارند.

اسفندگان از جمله جشن‌هاى ماهیانه اى است که اطلاع دقیقى از گذشته برپایى آن نوشته نشده است. اما بنابر گفته ابوریحان بیرونى (که در نقشی همانند فردوسی بزرگ زنده کننده جشن‌ها و مراسم ایران باستان بود) در ایران قدیم جشنى با نام مزدگیران یا مردگیران در بین مردم رواج داشته است. از ویژگى‌هاى این جشن که زمان برگزارى آن 5 روز نخست ماه اسفند بوده، استراحت کامل زنان از کار و تلاش و کوشش و فرمان‌بردارى کامل مردان از زنان بوده است. در این چند روز به پاس تلاش یک ساله زنان، مردان وظایف ایشان را بر دوش گرفته و با این کار، فعالیت‌هاى یک زن را تجربه مى‌کردند و در عین حال در این روز هدیه دادن به زن خانه از آداب و رسوم اصلى این جشن به شمار رفته است.

 این جشن به نام «سپنته آرمئى تى» نماد از خودگذشتگى، فروتنى و مهر بى‌پایان شناخته شده است. واژه سپندارمزد در اوستا به معنى فروتنى و بردبارى است. «سپنته آرمئى تى» یا سپندارمز یا اسفند امروزین، نام چهارمین امشاسپند و نام پنجمین روز هر ماه است که به خاطر داشتن صفت پاک و ارزشمند فرشته نگهبان زمین نام گرفته است. در نوشته‌های آیین ایرانیان باستان آمده است: سپنته آرمئى تى، فروزه‌اى (نوری) است با ویژگى‌هاى زنانه و مادرانه یعنى مهر و عشق بى‌پایان، ایمان و پارسایی، تواضع و فروتنى، پاکی و راست کرداری.

طبق سالنامه باستانی، روز اسفند از ماه اسفند یعنى پنجمین روز از این ماه

(5 اسفند)  و بنابر نگرش برخی در تقویم امروزى (هجری خورشیدی) 29 بهمن ماه روز سپاسدارى از جایگاه زنان و مادران است.


برچسب‌ها: روز زن, ایران باستان, اسفندگان
+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در جمعه پنجم اسفند 1390 و ساعت 12:46 |
توی سرمای این شب طولانی به فکر بی خانه مان هایی که چشم میزنند

زودتر صبح بشه هم هستید؟؟!!

+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 و ساعت 17:18 |

در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم . چون هیچ موضعگیری خاصی در برابرزندگی نداشتم . فارغ از قضاوتهای آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم . 
آن روزها میلیونها مشغله ی دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم . از هیئت گلها گرفته تا مهندسی فک سگها ، از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معمای بارنها و ابر ها . 
از سیاهی کلاغ ها گرفته تا سرخی گل انار ، از چشمک ستاره ها و ردی که از شهاب سنگ ها در خاطرات کوچک ذهنم انباشته می شد ، همه و همه دلمشغولیهای شیرین ساعات بیداریم بودند . 
به سماجت گاوها برای بقاء ، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی کنجشگ ها با حسرت نگاه می کردم .
گذشت ناگزیر روزها و تکرار یک نواخت خوراکیهای حواس ، توقعم را بالا برد . توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد . و این در دوران نوجوانیم بود .
مشکلات راه مدرسه در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه ی عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن جدول ضرب در کلاس سوم ، اهمیت دادن به فرمول مساحت ها را از یادم برد . 
هر چه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم .
این روزها و احتمالا تا همیشه ، مرثیه خوان آن روزها باقی خواهد ماند . 
رفیق تلاش می کنم به کمک تکنینک بیان ، و با علم به عوارض مسموم زبان ، آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم .
و بعضا نیز ضمن تشکر و سپاس از همه ی هم نوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا  باید خود را همیشه از روحانیون کمتر بدانیم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده خود را در بحرانهای دروغ و دزدی دیوانه کنیم .
چرا باید زیبائیهای زندگی را فقط در دوران کودکیمان تجربه کنیم . حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیباسازی منظومه هائیم . 
رفیق بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست .
فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما ، هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد چون منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند . 
ما در هیئت پروانه هستی ، با همه توانائیها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستم . چون برای زمین هفتاد کلیو گوشت با هفتاد کلیو سنگ تفاوتی ندارد !
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست . اگر ردپای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که درانتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه چیز های تلنبار شده مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم . 
به نظر می رسد انسان آسانسورچی فقیری است که برای رسیدن به سعادت بین طبقات زمان بالا و پایین می رود . البته به نظر من اینگونه می رسد ، تا نظر شما چه باشد !!!!

تقدیم به مادران 
به پاس قرن ها تنهایی 
و با یاد مارجانیکا 
آخرین آیه از کتابی مقدس که در خاطره جهان مانده است

و به یاد روح جاودانه حسین پناهی کسی که به قول خودش هیچ کس نبود و این چنین عارفانه نوشت...

+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 و ساعت 17:42 |
زندگي بعدي من

در زندگي بعدي من مي خواهم در جهت معکوس زندگي کنم.
با مردن شروع مي کني و مي بيني که همه چيز خيلي عجيب است.
سپس بيدار مي شوي و مي بيني که در خانه سالمندان هستي! و هر روز که مي گذرد حالت بهتر مي شود.
بعد از مدتي چون خيلي سالم و سرحال مي شوي از آنجا اخراجت مي کنند! بعد از آن مي روي و حقوق بازنشستگي ات را مي گيري. وقتي کارت را شروع ميکني در همان روز اول يک ساعت مچي طلا مي گيري و يک ميهماني برايت ترتيب داده مي شود (ميهماني اي که موقع بازنشستگي براي شما مي گيرند و به شما پاداش يا هديه مي دهند).
40 سال آزگار کار مي کني تا جوان شوي و از بازنشستگي ات!! لذت ببري.
سپس حال مي کني و الکل مي نوشي و تعداد زيادي دوست دختر خواهي داشت. کمي بعد بايد خودت را براي دبيرستان آماده کني.
سپس دبستان و بعد از آن تبديل به يک بچه مي شوي و بازي مي کني. هيچ مسووليتي نداري. سپس نوزاد مي شوي و آنگاه به دنيا مي آيي. در اين مرحله 9 ماه را بايد به حالت معلق در يک آب گرم مجلل صفا مي کني که داراي حرارت مرکزي است و سرويس اتاق هم هميشه مهيا است، و فضا هر روز بزرگتر مي­شود، وااااي!
و در پايان شما با يک ارضاء به پايان مي رسيد.
مي بينيد که حق با بنده است.

+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در شنبه هجدهم تیر 1390 و ساعت 19:37 |

زمين ايمان آورد و جهان سبز شد  

زمين سردش بود، زيرا ايمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه اي
از دلش سر در ميآورد و نه پرنده هاي روي شانه هايش آواز
ميخواند. قلبش از نااميدي يخ زده بود و دستهايش در انجماد
ترديد مانده بود.
خدا به زمين گفت: عزيزم ايمان بياور تا دوباره
گرم شوي. اما زمين شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به
درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.

خدا گفت: به ياد
ميآوري ايمان سال پيشت چگونه به پختگي رسيد؟ تو داغ و پر
شور بودي و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم
از آن شوق و بلوغ به معرفت رسيدي، نام آن معرفت را پاييز
گذاشتيم. اما... من به تو گفتم که از پس هر معرفتي، معرفت ديگري است، و پرسيدمت که آيا ميخواهي تا ابد به اين معرفت بسنده
کني؟ تو اما بي قرار معرفتي ديگر بودي. و آنگاه به يادت آوردم که
هر معرفت ديگر در پي هزار رنج ديگر است. و تو براي معرفتي نو
به ايماني نو محتاجي. اما ميان معرفت نو و ايمان نو، فاصلهاي تلخ
و سرد است که نامش زمستان است. فاصلهاي که در آن بايد خلوت
و تأمل و تدبير را به تجربه بنشيني، صبوري و سکوت و سنگيني
را.
و تو پذيرفتي. اما حال وقت آن است که از زمستان خود به درآيي و دوباره ايمان بياوري و آنچه را از زمستان آموختي در ايمان
تازهات به کار بري. زيرا که ماندن در اين سکوت و سنگيني رسم
ايمان نيست، ايمان شکفتگي و شور و شادماني است. ايمان زندگي
است پس ايمان بياور، اي زمين عزيز! و زمين ايمان آورد و جهان
گرم شد. زمين ايمان آورد و جهان سبز شد. زمين ايمان آورد و
جهان به شور و شکفتگي و شادماني رسيد.
از سر خط نام ايمان تازه زمين، بهار بود.

نوشته عرفان نظرآهاري

http://nooronar.com/besmellah/

+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 و ساعت 18:0 |

آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می ریزد،


زندگی به رنج كشیدنش می ارزد.

+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 و ساعت 16:20 |
 

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است.

               نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود

               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.

               شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس

               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

               خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

+ نوشته شده توسط صادق دوپيكر در دوشنبه هجدهم بهمن 1389 و ساعت 20:12 |


Powered By
BLOGFA.COM